تبليغاتX
من و تو
 

گندم و آیینه

 

 

تنها نشست و باز نگاهی نمود ژرف

گم گشت در گذشته بی روح و گفت: حیف!

 

آن روزها که عمر مرا سخت خورده اند

آن لحظه ها که هر نفسش بخت مرده اند

 

رفتند و بخت ماه مرا تکه کرده اند

من را برای خاطره ها دکه کرده اند

 

تنها نشست و باز نگاهی به آسمان

فریاد ِ – هست! -  تا که شود مرد، قهرمان!

 

باید گذشت از همه ی خاطرات بد

تا دست رد نهاد بر امیال دیو و دد

 

آن خاطرات بد همگی مُوج می شوند

فردا به روی زورق ما کُوج* می شوند

 

فردا نمرده است و باید تلاش کرد

تا اینکه تخت و بخت بیاید تلاش کرد

 

فردا نمرده است بیایید کفتران

آیینه است، دانه ی گندم و نذر آن

 

آیینه در ضمیر جوان کشت می شود

گندم برای خانه ی جان خشت می شود

 

آیینه های تو همگی زنده رو شدند

گندم های خانه ی تو خنده رو شدند

 

آیینه های خویش سلامت بدار دوست

گندم های خویش حفاظت بدار دوست

 

این هر دو سوره های کتاب طبیعتند

پایان راه دور و دراز شریعتند 

 

نذری بکن که قصه ی ما یکسره شود

فردای ما که بهتر و بهتر تره شود

 

  

*. کُوج در میان مردم پاک دل هزاره جات به معنی از بالا افتادن چیزی است. مانند برف کوج، یا اینکه می گویند زیاد بار نکنید که کوج نکند.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد موسی جعفری |

 

آرزو

 بگذار تا برای تو من آرزو کنم

صد عرش را برای دلت زیر و رو کنم

 

گنجشک های من چقدر تازه می شوند

وقتی بهار روی تو را باز رو کنم

 

باران گرفت وحویلی ما هم شکفته شد

در رستخیز فجر به یادت وضو کنم

 

باران گرفت و باغ دلم تازه تر شود

وقتی ز هر طرف تو را رنگ و بو کنم

 

تو ماه آسمان قشنگی و پشت ابر

کاملترین قرص تو را جستجو کنم

 

تا هست زندگیت عزیزم بهار باش

بی خار باش تا که چه ها با عدو کنم

 

 

 

 

من فکر می کنم

 من فکر می کنم که غمم خنده می خورد

با پنجه های خویش مرا کنده می خورد

 

من فکر می کنم که زمین مرده می خورد

اما زمان همیشه مرا زنده می خورد

 

خورشید چون ستاره پراکنده می شود

این شام اختران پراکنده می خورد

 

حس می کنم که خشم خداوند با من است

شیطان رسیده است و فقط بنده می خورد

 

بر دره ی فلاکت خود لول می خورم

این دره تا به کی پذیرنده می خورد؟

 

لبریز شد تمامی اندوه و دردها

خوشحالی کَمَم ز کجا دنده می خورد؟

 

 

 

باران

 باران گرفت، لحظه به لحظه شدید شد

صحرای پر شکوفه ی جان مستفید شد

 

باران ز اوج تا به زمین، ارزشش چه است؟

آرامشت گذشت، فغانت مزید شد

 

از اوج تا زمین برای کمال خود

این بخت توست، لشکر جانت شهید شد

 

از خون تو که لاله ی صحرا بزرگ شد

سرخی هر دو دیده ی صحرا پدید شد

 

خون تو تازه تر شد و مردم خبر شدند

سیمای دشت خنده زد و باز عید شد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد موسی جعفری |

 

 

بعد آن بر چهره ات دد می کشم

زیر چشمانت کمی سد می کشم

 

بعد آن بر گریه های رنگی ات

نقش یک تمساح سرمد می کشم

 

بعد آن بر های های آن دلت

نقش استغفار مرتد می کشم

 

بعد آن بر وعده های خالی ات

نون و ها و کاملاً رد می کشم

 

بعد آن بر دفتر آن روزها

روی هر خوبت فقط بد می کشم

 

چونکه گفتم باش، گفتی بد کنم!

بعد آن بر دور خود حد می کشم

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد موسی جعفری |


سایه

 

سایه در رنگ سیه رو به وصال آمده است

ماه در سینه ی شب همچو هلال آمده است  

 

آسمان با همه ی وسعت خود می گرید

شام او در همه جا رو به کمال آمده است

 

ابر از دیده ی دشمن به زمین می نگرد

لشکر سنگی او بهر قتال آمده است 

 

باغ گلهای خدا منجمد و سنگی شد

باد سرد از نفس شب به جدال آمده است

 

*

 

فصل، فصل سفر است با همه ی تصویرش

می روم تا برسم بر حضر تقدیرش

 

*

 

گفت این خانه ی ما را چه کسی سنگر ساخت؟

نان و گلخانه ی ما را چه کسی پر پر ساخت؟

 

سفره ی خالی ما از غم نان پُر ماندست

قامت سبزه به مرداب تمسخر ماندست

 

چشم دیوار پر از گریه ی فرزندان است

خانه ی کوچک ما تنگتر از زندان است

 

پرده ی پنجره ها طعمه ی طوفان گشته است

دیده ی پنجره ها نیز پریشان گشته است

 

شکوه ای کرد که خورشید تبهکار شدست

شام را دیده و بی غیرت و بیمار شدست

 

غافل از اینکه شب از ظلمت خود می ترسد

اختری با همه ی غیرت خود می پرسد:

 

هست خورشید که ما نیز کنارش باشیم؟

تا به دریاچه ی خون رفته و یارش باشیم

 

هست خورشید که بر دفع سیاهی خیزد؟

یا که چون بارش باران به گلستان ریزد؟ 

 

هست خورشید که در سایه ی او نور شویم؟

از دل خاک برون آمده و طور شویم

 

ماه از غیرت خود همچو دم خنجر شد

لیک افسوس که خورشید ز شب بدتر شد...

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد موسی جعفری |

 

بلی! این زنگ غروب

می دراند قلب ها را

بلی! این تنگ غروب

می تکاند اشک ها را

آی تنها!

آتش تنهایی تو

از دل خورشید است

و هجوم ثانیه ها

محمل کابوس است.

*

دیگر زمینی ترین امیدم را

گردشی تاریک، کمین زده است.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد موسی جعفری |